تموم روز رو کار میکردتا یه قرون دستش بیادبره یه لقمه نون بخره
تموم روزدستش سروصورتش روسیاه می کرد تایه وقت دستش به گدایی سیاه نشه
تموم روز توسرماتوگرمامی نشست کفش یه مشت آدمای احمق روزگار رو واکس می زد
تا نکنه یه وقت دستاش ازسیاهی اون واکس پاک نشه...
وقتی دستاش تو سرما خشکیده و می لرزید بااون دستا باز هم کار می کرد.
ولی یکی دست اونو تودستش نگرفت
وقتی پاهاش از شدت سرما قرمز شده بودچرا هیچ کس نفهمید اون هم یه کفش می خواد؟...
تموم اون روزا حسرت این رو داشت که اون هم یه روز مثل بچه های دیگه باشه شاد باشه
بگه:عموزنجیر باف زنجیر منو بافتی؟...ولی عموزنجیرباف زنجیر اونو هیچ وقت نبافت
ومن وقتی متوجه شدم که اونی دیگه وجود نداشت
ومن همیشه تو این فکربودم که چراخدا یه جفت ازکفشای منو به اون نداد؟!...

خواهم انداخت به آب
دورخواهم شداز این خاک غریب
که درآن هیچ کسی نیست که دربیشه ی عشق
قهرمانان رابیدارکند.
قایق ازتور تهی
ودل ازآرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا- پریانی که سرازآب بدر می آرند
ودرآن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون ازسرگیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:((دوربایدشد،دور.
پشت دریاها شهریست
که در آن پنجره هاروبه تجلی بازاست
بام ها جای کبوترهایی است،که به فواره ی هوش بشری می نگرند.
دست هرکودک ده ساله ی شهر،شاخه ی معرفتی است.
پشت دریاها شهریست!
قایقی باید ساخت .
.
چه قدر دلم برای نقاشی برای همون بامدادسیاه دفترامونو خط خطی کردن تنگ شده
واسه همون زغالی که باهاش صورتتو سیاه کردم - یادته؟
دلم واسه اون پاک کنه که واسش جر می زدیم بعدش هم دونصفش کردیم واسه هردوتامون
تنگ شده.
دلم واسه اون مدادرنگیها که دلشون همیشه رنگی بود تنگ میشه-یادته؟
اومدیم تمام مدادرنگی هامونو خوردش کردیم تا دوتامون مثل هم وبه یک اندازه مداد رنگی
داشته باشیم.
ولی قدرشو ندوستیم قدربچگی مون رو.قدرمحبتهایی که تو بچگی مون بود و الان نیست...
قدر همون مدادسیاهی که کلاس اول ابتدایی یه روزه مینداختیم دور تا یه مدادسیاه نو بابا
واسمون بخره وهمون دفتری که ازچهل برگ ده برگشو نوشته بودیم وبقیه برگه هاشو
میکندیم تا زودتر تموم بشه وبابا واسمون یه دفتر قشنگ تر بگیره. رو ندونستیم.
ماقدرمحبت وبوسه های بچگی رو ندونستیم
((خیلی دلم برات تنگ شده!...))

