وتمام اون چیزایی که یه روزی حس دوست داشتن درشون وجودداشت.
دیگه سرزمینی که میشد توش قایم موشک بازی کردتموم شد.
اون زمین اون دنیا مثل یه رویابود یه خواب...یه خواب عمیق...اون دنیایی که ماداشتیم هیچ کس
نخواهدداشت اون سرزمینی که ما اسمشو گذاشتیم.عشق.سرزمین کودکیست
دنیای زیبای بچگی.دنیای قشنگ رویاها وبازی تمام آدم بزرگا...
هیچکس هیچ علاقه ای نداشت بازی ماروتماشا کنه اما.مابازی اونا روتماشا میکردیم
ازاونا یه چیزایی یاد گرفتیم که نباید یاد میگرفتیم.
کاش مثل بچگی مون هیچی نمی فهمیدیم کاش مثل بچگی هامون دنیای اطرافمون
رودرک نمی کردیم.کاش نمی فهمیدیم آدم بزرگاازماچی می خوان
کاش همون طور مونده بودیم.کاش... کاش... کاش...
این آدم بزرگا که من ازشون بدم می یاد دنیای قشنگ کودکی روازم گرفتن...![]()
باتو
بی تو
همسفرسایه ی خویشم
و به سوی بی سوی تو می آیم
معلومی چون ریگ ،مجهولی چون راز
معلوم دلی ومجهول چشم...

حسین پناهی
من ویک شب طوفانی
من ویک شب بارونی
من وتو...
چه زیبا بود،وآن زیبایی رفت...نیستیم من وتو ،وآن خاطرات،
آن لحظه های ناب...
من و مادربزرگ،من وتو...
من وبچه گیهام...من وکودکیهام...
کجا رفتن؟...کِی رفتن؟...چرارفتن؟...
من اینجا دارم می لرزم ،می ترسم،ولی تو چه بی خیال...
منو فراموش کردی...منو ازیاد بردی
تورفتی ومن موندم.
کاش اون شب بارونی دوباره برمی گشت...

