نوشته شده توسط هاله در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 19:25 | لینک ثابت
شب سردیست،
من دراتاق خویش تنها،
وتو...
من بمیرم یانمیرم" تو...
من به تماشای آسمان...وتو...
من به امیدِ آمدنت...
من درانتظارباران.
من ودلتنگ،من ودرخت،من وسبز
من وغربت...
تو...
من وآن کوچه تاریک
من تنها،من غمگین،من بی تو،...
من نیستم.
...................................
سردمه آخه هیچ کس نیست این پالتوی منو بهم بده...
دستام یخ کرده آخه یکی نیست دست منو تودستاش محکم بگیره
تا یخ نکنه...
سردمه!...
صدای بادداره آزارم میده،برگا رفتن بدون هیچ اعتراضی...
این سرنوشتشونه امّا ما...
امّا ماهیچ وقت نمی خوایم قبول کنیم که این سرنوشت ماست
سردمه!...
(یه تنها)
.jpg)
نوشته شده توسط هاله در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 ساعت 23:13 | لینک ثابت

