پنجره هاباز نمی شوندبرایم نمی دانم چه جرمی کرده ام
آسمان برایم نمی باردوآدم ها نمی بینند مرا،درهجوم سایه ها گمشده ام
درازدحام درختان وبرگها به دنبال یک تکه مروارید می گردم
کماکان مرا ازخودم می دزدند ومن خودم را گم می کنم دراین سرزمین بی باور
آری...خودم را گم می کنم ودراین همهمه ی سکوت،به خود می فهمانم
که تودیگر نیستی...
آری من باور می کنم،من بایدباوربکنم که خودم رادزدیده اند وتوراگم کرده ام
جرم من این بوده که چرا بوده ام
وچه جرم سنگینی، وسنگین تر اینکه توسر راه من قرارگرفتی ...
من عاشق شدم ...آری من دیوانه شدم، من سنگ شدم
کاش مرا سنگسارمی کردید...!
نوشته شده توسط هاله در سه شنبه یکم فروردین 1385 ساعت 0:43 | لینک ثابت

