تعجّب به دندان گزید.به اوگفتند که مجنون ازعشق لیلی به کوه وبیابان پناه برده وباگوزنها وآهوهاوپرنده
هاوچرنده هاو خزنده ها زندگی می کندوازشدّت عشق،دیوانه شده است وازاین رونام مجنون براو نهاده
اند. حاکم دستور دادتا مجنون رابیابند وبه حضورش بیاورند.تا حدیث عشق وعاشقی اورااز زبان
خوداوبشنود. رفتندوگشتند ومجنون رایافتند وآوردند. حاکم ازدیدن اوبه حیرت افتاد.دیدکه اوموهایی ژولیده
داردورخت ولباسی ژنده وپاره برتن! حاکم دربرابرمجنون ایستادوملامت کردن گرفت که درشرف نفس
انسان،چه خلل دیدی که خوی بهایم(1) گرفتی وترک عشرت مردم گفتی؟! مجنون پوزخندی برلب آورد
وسربلند کرد ونگاهش رابه دوردستها انداخت وگویی که درخیالش لیلی را می بیند ومحوزیبایی
اوست،گفت:
(( کاش کانان که عیب من جستند
رویت ای دلستان ، بدیدندی !
تا به جای ترنج ، درنظرت
بی خبر دستها بریدندی!))
مجنون آنقدر از زیباییهای لیلی برای حاکم گفت که حاکم علاقه مند شد تا لیلی را از نزدیک ببیند.
حاکم با خودش اندیشید ((لابد لیلی زیباترین دختر روی زمین است که توانسته با زیباییهای خود
مجنون را اینگونه واله و شیدای خود کند و گرفتار کوه و بیابان)) حاکم دستور داد بروند و
لیلی را بیابند و به حظورش بیاورند . مآمورهای حاکم رفتند و لیلی را یافتند و نزد حاکم آوردند . حاکم
نگاهی به او انداخت .شخصی دید سیه فام باریک اندام . در نظرش حقیر آمد ! حاکم به فکر فرو رفتو با
خودش گفت ((پس لیلی این است؟!آن لیلی که مجنون آن همه از زیباییهایش میگفت این است؟!او که
اصلازیبا نیست !زشت ترین دختر هایی که تا کنون دیده بودم از این لیلی زیباترند .باید راز و رمزی در این
میان باشد و به راستی چه رازی است در حکایت این عشق؟که مجنون اینگونه عاشق و شیدای لیلی
باریک اندام و سیه فام شده است؟)) حاکم رو به مجنون کرد و گفت:((این است آن لیلی که میگفتی و آ«
همه از عشقش می نالیدی که چنین است و چنان است لیلی! ولی این لیلی تو که زیبایی چندانی
ندارد.پس تو ازچه رو عاشق سینه چاک او شده ای؟هزاران دختر زیباتر و دلرباتراز لیلی در این دیار
هست.چرا در بین آن همه دختران زیبا و پریرو ، دل به این دختر سیاه لاغر و استخوانی بسته ای؟!))
مجنون باز هم پوزخندی بر لب آورد.نگاهی عاقل اندر سفیه به حاکم کرد و گفت:((از دریچه ی چشم
مجنونن باید در جمال لیلی نظر کردن تا سرّ مشاهده ی او بر تجلّی کند!!))
تندستان را نباید درد خویش
جز به همدردی نگویم درد خویش
گفتن از زنبور،بی حاصل بود
با یکی در عمر خود ناخورده نیش
تا تو را حالی نباشد همچو ما
حال ما باید تو را افسانه پیش!
سوز من بادیگری نسبت مکن
او نمک بر دست و من بر عضو ریش!

