نوشته شده توسط هاله در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 10:10 | لینک ثابت
نوشته شده توسط هاله در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 10:2 | لینک ثابت
سردمه!یخ کردم ...آخه کسی نیست این پالتوی منو بهم بده؟!
آخه یکی هم تو این دنیا پیدا میشه منو بغل کنه شایدنمیرم...شاید نفس کشیدم
تاپ...تاپ...تاپ...گوش کن!هنوزداره فریاد می زنه...هنوز زنده ام!
اگه نمی تونی بغلم کنی اگه خیلی بدی کردم باشه...باشه...دستامو بگیر...بفشار
شاید زنده موندم شاید بوتو حس کردم شاید بهم شوق زنده موندن داد!...
شاید حست کردم...دستامو نمی گیری...نمی تونی...من گناهکارم!
دستام هم بوی گناه میدن خوب اگه این طوره بزار آروم باشم!بزار تنها باشم!
بزار همین طور یخ بمونم بزار زمستون باشه...
بزار سکوت کنم!!!!...

نوشته شده توسط هاله در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 0:56 | لینک ثابت

