هیچ حرفی واسه گفتن ندارم...تازه یادم آوردن که تو تولدت یک اسفنده؟!مگه نه؟!
یه هو شکّه شدم...خدای من!!!
اصلا انتظار چنین چیزی رو نداشتم...یکی بیاد بهت بگه تو چندروز دیگه تولدته....
نه...نه...نه...اعصابم بهم ریخته ...دوست داشتم خودم به یاد بیارم...
نمی خواستم...
ولی آخرش چی؟!..
می دونی همیشه بهترین کادوی تولدم چی بود؟!
یه نقاشی زیبا از خودم وتمام رویاهام... توسط خودم.
دوست دارم برای یک بارهم که شده تو نه...من بیام بگم تولدت مبارک...
شاید فهمیدی منم تویکی از همین روزهای سال به دنیا اومدم!
(حذف شد)
شیشه پنجره راخواهم گشود شایدتورا لای آن کاج های بلند یافتم
نسیم خنکی می آید گونه هایم ازسرما قرمز می شوند
اشکانم راکه ازدوری تو بر گونه هایم می لغزد و روبرویم درشیشه برق می زند
را می نگرم...
سکوت تلخی می کنم شایدرویاهایم به حقیقت بپیوندد...
ولی افسوس!...سکوتم ازنبود توست!
دستانم رادراز می کنم به امید آنکه دستانم ازبود تو گرم شوند امّا.......
تو کنارم نیستی ومن ودستانم یخ زده اند از دوریت!
تنها نشسته ام
ازبس داد می زند
صدایش رانمی شنوم!!!

