بعداز این همه مدت پیداش شده...با تمایل خودم...
حالمو بدجور خراب کرد...فقط تنها کاری که ازم بر می اومد تا راضیش کنم
این بود که همه چیو تو دلم نگه دارم...وبهش بگم من تورو بخشیدم...
دیگه احساسی برام نمونده که بخواد با احساساتم بازی کنه دیگه فرصتی هم نمونده
که بخواد جبران بشه...
من دیگه هیچی ندارم...تمام دارو ندارمو براش دادم...اما فقط برام حسرت گذاشت
فقط آرزو...فقط زخم...
تنها حرفی که همیشه بهش میگفتم وهمیشه براش دارم اینه که ...!!!
نه برای خودم...برای خودت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دستام داره میلرزه...صدام از تو گلو بیرون نمی یاد...
آخه خدای مهربونم گناه من چی بود که باید این طور تاوان کاری که نخواستمو بدم؟!
خدا؟!تویی که عشقو آفریدی ...
پس خودتم بلندم کن...
خیلی دلتنگم...شبم که روز نمی شه![]()
نمی دونم چی کار کنم...همه سفر می کنن ما هم میریم سفر![]()
آخه کجاش بهش میگن مسافرت...؟! توشهر غریب...![]()
نه! نمی خوام...خدا نکنه...
از صبح تو خونه دارم نگاه درو دیوار می کنم...
ذهنم مشغوله دلم نمی ره به کاری...
درس؟ نــــــــُـــــو چ...![]()
کتاب؟...نــــــــَــــــــــــــــــــه...![]()
فیلم؟!...هـــــِــــــــــــــــی...![]()
پس چی کار کنم؟!تو بگو...
قضای آسمانست این ودگرگون نخواهد شد![]()
دلم تنگه براش
چی کار کنم؟!...
امروز رو فقط به یادش گذروندم...![]()

هیسسسسسسسسس....![]()
صداشودر نیار...
برای دلم...برای خودم...
آره... حرفای یواشکی...
حرفای در گوشی فقط برای خودم وخودت...
آروم اومدی؟ آره؟ کسی صدای پاتو نشنید که؟...
مرسی گلم پس آروم ویواشکی هم برگرد...
من اینجا آروم آروم از خودم برات میگم...

