چرا باید یه سیلی همه چی رو حل میکرد؟...
چرا باید میزدمش؟...
خدای من باورم نمی شه ...
یعنی چقدر می تونست ضعیف باشه...حالم از همین به هم می خوره
تصورشو نمی کردم یه روزی من کسی که تمام دنیامه...تمام رویا وزندگیمه
بتونم محکم بزنم تو صورتش...
خدای من...نمی دونم چرا این طوری شد...
شاید حقش بود...
نمی خواستم...
ولی شد...

دود سیگار پنجره اتاقم را شکست...
ومن محو تماشایش...
کاش تحمل کردن خیلی چیزا برام مثل یه پوک سیگار بود...

:بامن بودی؟!من کوچولو نیستم!![]()
- چراهستی! یه کم شایدبچه ای...
:نه من نیستــــَـــــــم!
- ببین توبزرگ شدی ...بایدعاقل باشی...ازتو بعیده!
:نه! من بچه ام! آره خیلی بچه...یه بچه ۴...۵ساله...
- می گم نیستی!مگه باتونیستم؟! می گم فکرکن.آروم باش!تو دیگه اون بچه نیستی...
یادته.......؟!
:بس کن دیگه...آره یادمه ولی من دیگه باختم!
- نه تو هستی!تو... آهای ؟! با توام...! می گم تو دیگه بچه نیستی...می فهمی؟
:دست از سرم بردار.
- هاله؟ تو ...خدا... وخودت!![]()
:بابت نصیحتات ممنونم...بهش فکر میکنم.
.........................
:تو چی از جون من می خوایی؟!
- چه خبره؟ آروم تر.......خودتو!
:من که جلوت نشستم...د ِ ...حرفتو بزن.
- صبوری کن ذهنتو بازکن به حرفام فکر کردی؟
:دروغ چرا؟...نه! اصلا نمی خوام...
- هاله؟... زیباتر باش!
:فقط می خواستی اشک منو در بیاری؟
- نه من می خواستم آرومت کنم...عاشقت کنم...مثل سابق!...
:تورو خدا بس کن..من دیگه......
- خفه شو!
میدونم چی می خوایی بگی! آخه مهربونم؟... بخواه...فقط بخواه!
آروم میشی باور کن! خیلی دوسِــــت دارم!
:من بیشتر! ![]()
