با سلام...
اخرین فریاد من چه قدر بی صداست...
چه قدر خاموش...
وچه قدر دلتنگش شده ام...
نوشته شده توسط هاله در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 2:15 | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من یک دروراه کوچک گم کرده ام
یک کمی خاک روی
چمدانی بی رنگ
یک کمی برف روی بارانی بلند.
نه همسایه!
من ازحسرت لابه لای زندگی
حرف نمی زنم
فقط یک در و راه کوچک
گم کرده ام.
دری که مرابا توهمسایه می کند
وراه کوچکی کنار جاده دنیا
که می نشینم ونگاه می کنم
وراه...همیشه برمی گردد
می رود روی یک کمی برف
یک کمی خاکنرمه که
فوت می کنی می پرد.
همسایه!
به مدادها ونامه ها
به روزنامه های خبرچین گفته ام
ولی هیچ کس در وراهی گمشده
به نشانی من پست نمی کند
سراغی اگر...
صدایی اگر...
درو راهی پریده به رنگ غربت
اگر دیدی
نشانی مــن:
کسی نشسته کنار جاده دنیا
یک کمی خاک روی
چمدانی بی رنگ
یک کمی برف روی بارانی بلند...
یک کمی خاک روی
چمدانی بی رنگ
یک کمی برف روی بارانی بلند.
نه همسایه!
من ازحسرت لابه لای زندگی
حرف نمی زنم
فقط یک در و راه کوچک
گم کرده ام.
دری که مرابا توهمسایه می کند
وراه کوچکی کنار جاده دنیا
که می نشینم ونگاه می کنم
وراه...همیشه برمی گردد
می رود روی یک کمی برف
یک کمی خاکنرمه که
فوت می کنی می پرد.
همسایه!
به مدادها ونامه ها
به روزنامه های خبرچین گفته ام
ولی هیچ کس در وراهی گمشده
به نشانی من پست نمی کند
سراغی اگر...
صدایی اگر...
درو راهی پریده به رنگ غربت
اگر دیدی
نشانی مــن:
کسی نشسته کنار جاده دنیا
یک کمی خاک روی
چمدانی بی رنگ
یک کمی برف روی بارانی بلند...
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
پیوندها
امکانات