حالم خوب نیست...اصلاً ...
بعداز این همه مدت پیداش شده...با تمایل خودم...
حالمو بدجور خراب کرد...فقط تنها کاری که ازم بر می اومد تا راضیش کنم
این بود که همه چیو تو دلم نگه دارم...وبهش بگم من تورو بخشیدم...
دیگه احساسی برام نمونده که بخواد با احساساتم بازی کنه دیگه فرصتی هم نمونده
که بخواد جبران بشه...
من دیگه هیچی ندارم...تمام دارو ندارمو براش دادم...اما فقط برام حسرت گذاشت
فقط آرزو...فقط زخم...
تنها حرفی که همیشه بهش میگفتم وهمیشه براش دارم اینه که ...!!!
نه برای خودم...برای خودت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دستام داره میلرزه...صدام از تو گلو بیرون نمی یاد...
آخه خدای مهربونم گناه من چی بود که باید این طور تاوان کاری که نخواستمو بدم؟!
خدا؟!تویی که عشقو آفریدی ...
پس خودتم بلندم کن...
نوشته شده توسط هاله در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 13:54 | لینک ثابت

